چشمت تمام خاطره ها را ردیف کرد
باران چکید و صورت من را لطیف کرد
آخرچه بود ؛ چه گذشت از نگاه تو
شرمم ربود و شیشه یِ اشکم ظریف کرد
یک خواب بود برقِ نگاهت ؛ دو چشمِ مست
از من حیا گرفت و نرگسِ مَستَم عفیف کرد
زلفت شکست از من و این دستهای من
چون شاخه ها ی سُست ِ صنوبرنحیف کرد
این صبحدم که پیامی ز کوُی توست
می سوزدم هر آینه دل را قطیف* کرد
امشب گذشت ولیکن عزیز ِ من
نامت دوباره قافیه ها را ردیف کرد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* قطیف : کفن
كنار خالي تو من...!
تقديم به دل تمامي كساني كه پدرشون و از دست دادن
دوباره تنگ ميشود ،
دلم براي ديدنت.
و چشمهايي كه كارشان،
يتيمي نديدنت.
و من سلام ميشوم ؛
و تو سكوت ميشوي.
چقدر تنگ ميشوم ز تو !
و مي ريزي از دلم .
و لب به لب پر از هواي بودنت؛
چقدر قشنگ مي شوم ز تو!
چقدر بزرگ ميشوي !
و رود ميشوي پدر ؛
درون باغ باورم .
و توي كوچه باغ شب؛
منم صداي پاي تو ؛
كنار پاي مادرم.
.....
كنار صف، چنارها
و زير ده، قدم زنان ؛
و ماهتاب سرد شب؛
تويي صداي پاي من.
صداي پاي خواهرم.
همان زمان كه سالها گذشته است.
تو ابر ميشُدي پدر!
و پيرمردهاي ده ؛
براي رفتنت چقدر !
چكّه چكّه آب ميشدند.
دلم گِرفته! سالهاست.
ِگرفتگي مَرامِ ماست.
تو اي مهاجر قريب ؛
و اي غريب آشنا ،
چقدر دور ميشوي ز ما.!
و دستهايِ كوچكم ،
چقدر نميرسد به تو !
تو اي سكوتِ نابِ من.
تو اي نگاهِ قابها .
و تو هنوز ساليان سال؛
همان سي و اَند ساله اي.
تمام سالهاي من !
تويي كنار اسم من !
دوباره تنگ ميشوم ؛
ز حسّ بي قراريت .
قيام ميكند دلم؛
بهانه ي ِ بهاريت.
و گريه ميشوم ز تو.
ترانه هاي خاليت.
كنارِ قابِ عكسِ تو ،
كه من نياز ميشوم ؛
پدر! سلام ميكنم.
تو هم نگاه ميشوي.
همان نگاهِ سالها ،
كنارِ قاب عكسِ من.
و من سكوت ميشوم.
كنارِ بغضِ سردِ تو.
.....
و تو چراغ ميشوي!
درونِ صحنِ صورتم.
ولي شكست مي خورم؛
در اين مصاف و تكّه تكّه ريز ميشود دلم!
و تو خلاصه مي شوي؛
درون بغض خسته ام.
بهانه غنچه مي كند؛
ز چينيِ شكسته ام.
و تو هنوز سردِ سرد.
و امتدادِ يك سكوت.
سكوتِ سردِ سردِ من !
چقدر سرد ميشود !
چقدر سخت ميشود !
كنارِ خاليِ تو ... من!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و هنوز قاره ي سياه ،
از ريسمانهاي طلايي اش آويزانست.
- و بر در سازمان ملل متمّدن دنياي بي تمّدن ،
آفريقا را دارميزنند .
- توي آن شوراي سياه !
دارند براي الماس جنوب نقشه ميكشند.
دعوا سر اينست :
موزه ي لوُور صلاحيت بيشتري دارد،
تا ميراث جهاني را غارت كند.
دارند تراش ميدهند ،
آي برادرِ سالها روي ِعرشه ي ِكشتي هاي ِ آنگِلوسَكسون ،
بيمار !
الماسهاي ِجنوب را ؛
تا توي ِويترين ِسفيدهاي ِچاق ِمتعفّن !
برق بزند توي چشم آبي ها.
و هنوز بچه هاي ِآفريقا ، شبها نان را با آتش لقمه ميگيرند
اگر ناني باشد!
و سلاحهاي ِغرب را توي سفره هاشان تقسيم ميكنند!
و آنسوي مديترانه تعفن مي بارد!
و كودكان از چربي خون زمينگير ميشوند!
- لاتين ديگر حيات خلوت نيست ،
و دهن كجي های تكراري را ،
ا ز بالاي كارائيب ،
بی پاسخ نمي گذارد.
- كم كم برج و باروهاي ِممفيس دارند از سكّه مي افتند.
چقدر مضحك است :
تجسم آزادي !
در دستهاي يك فاحشه ي مست!
- و اينجا كه ميرسد حرفم ،
چقدر دردم مي آيد!
همانروز كه در كرانه هاي ِشكوه ِاساطيري ِما!
پارس در آتش سوخت!
توي رقص ِمشمئز كننده ي ِآن روسپي ِ آتني
تا آزادي روي ِسنگ فرشهاي ِشانزاليزه ،
ُتف شود!
توي ِسُوربُن !
دموكراسي را بخش ميكنند !
و جمهوري فرانسه ،
ايستاده در كرانه هاي ِ آلپ ،
آفريقا را توي ِپيپِ كهنه اش ، دود ميكند .
و يك جاسوس از توي ِصنروق ِدموكراسي ، رئيس ميشود.
چقدر بشر حماقت را تكرار ميكند !
- آقايان ، روزي دوبار اِنحِناي ِشكمشان را اندازه ميگيرند ؛
تا خداي نكرده بيشتر نشود!
آنوقت ،
شاخ ِآفريقا سنگ به شكم بسته است.
- آلمان كنار سواحل راين ،
توي ِ آن كافه هاي ِ دود گرفته ي ِ برلين ،
معاهده ي ِ ضدّ ِ تسليحاتِ شيميايي را ، مُهر ميكند.
و نفسهايِ فرزندانِ ما ،
گلهاي ِ سرخ شكوفه ميكنند .
و ما هنوز شهيد ميدهيم .
- نفت امروز هم گرانتر شده است.
تا دشداشه پوشهاي خليج ،
روي ِ دوش ِ افغانها،
آرپي جي ِ بيشتري بگذارند ؛
و گلهاي دوستي توي پنج شير نگران شوند.
آي شيرِ بيشه ي ِ پنج شير
چقدر امروز احساس ميشوي !
تا الجزيره برايت قاتل بفرستد.
و از بين آن امواج وهم آلود
مسعود را ترور كند.
«با سنگها بگوچه انديشه ميكنند !؟»
«حتيّ بدون ِ بال هم كبوتركبوتراست.»*
- آقايان ِ شيوخ حالشان بد ميشود ،
از بس كه در كلوپهاي ِ شبانه ي ِشان زياده روي ميكنند.
و شرف ِفلسطين، توي ِخليج ُتف ميشود!
- اسرائيل ،موش موشكها را كوك ميكند.
وامشب هفت شب است ، كه غزه ،گرسنه ميخوابد.
و آقاي بوش حوصله ندارد.
چون سگش سرِ زا مرده است.
« وِتوُ ميكنيم ! »
شوراي تعفن، دارد گنداب بالا مي آورد.
تا ناشخور ِ دنيا كند
- چيني ها فكرِ بازارِ گرسنه ي ِجنوب مي افتند.
و افغانستان !
خسته!
روزي سه بار
روي ِ پلاس ِ تكّه تكّه اش، غَش ميكند !
تا ناتو، رزمايش بگذارد.
و روسيه نگران شود.
- عراق!
هنوز غنچه هاي ِ پرپرش را تدفين نكرده ..
داغ ِ شقايق را احساس ميكند.
زير ِ لگدهاي ِ اين حرام زادگان ِ تائيس،
آن فاحشه ي ِ مضحكِ آزادي.
ايستاده با آن مشعل ِ خانمان سوزش !
آنسوي ِ آتلانتيك ،
در كرانه هاي ِ تمدّن پوشالين غرب ،
زيرِ پاي ِ منهتن ،
آن سرزمين ِ فتنه هاي ِشوم .
قربانگاه ِبشر!
بامداد : ۲۰ دیماه ۸۶
* بر داشتي از استاد محمد كاظم كاظمي .
ای دل نگاه کن! دل من روبرو ببین!!
از بین جاده ها! دل من روبرو ببین!!
ای دل مگیر خرده! همینست توش راه !
از بس که راه بسته و سنگ است پیش راه!
از جاده هایِ خاک خورده یِ سردِ خاطرات!
باید به سر شد و هردم !!محو مخاطرات!
این جاده ها همگی کوره راه شد !
مقصد چه شد! همگی راهٍ چاه شد!
در چاهِ روزمرّگیِ چرخ ِ روزگار !!
تدفین خاطره ها! دفن نور و نار!
این آفتاب که آمده از سمت شرق دور!
مثلِ تمام روزهاست! چه فرقی برای کور!
آخر نبود کسیکه بگوید کجاست آب!؟
آخر یکی نبود که بپرسد ز آفتاب!؟
چک میکشند برای شقایق! دسته های خار!
با پاپیون و کراوات و ...عطرِ گلِ أنار !!
آری تمامِ آینه ها رنگِ شیشه شد !!
آن شاخه هایِ نو همگی دستِ تیشه شد!
آری تمامِ آدمیان آهنی شدند!
از بس که با کمالِ شرافتْ غنی شدند!
بیخود عجب مدار تو یونِس! ز قوم کور!
گویند :«چقدر میشود آقا دو کیسه نور!؟»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قيام سنگها
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوباره ميشكنم ! چقدر دل تنگ است.
طلوع این شب تارم! چقدر بيرنگ است.
شب است گمانم !! دو ديده ام خاليست.
نمَي نميزند اينجا!! جنس ابرها سنگ است.
صداي ناله وآشوب ِ مرگ و زوزه ی گرگ.
خدا چه ميگذرد!! آه خدا چه آهنگ است؟
خبر رسيد غزل , روی دستهای شاعرمُرد ..
و مُرد عهد ازل!!.. گمان كنم جنگ است.
" و از دهان تفنگ است آنچه ميآيد ! " *
قيام دستهاست يقينا ً
هلا هلا! چه نشستيد كه غرقه اي در دور..
كنار ساحل دنيا قدم زدن ننگ است.
شب است گمانم كه شهر خاموش است.
كسي كه خواب نيست,هر چه هست نيرنگ است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میخواستم بنویسم.. ولی نذاشت !!
این دل نذاشت.. بخدا چشمها نذاشت!!
میخواستم که بگویم.. دلم شکست!
این دل شکست!! غرورم ولی نذاشت !!
میخواستم که دلت را بغل کنم !
این دستهای کثیفم وضو نداشت !
میخواستم که ببوسم ترا ولی !
آوار شرم بَرَم آبرو نذاشت !!
میخواستم که نگاهم کنی و .. حیف!!
آن چشمهای ظریفت که سو نداشت!
یک قاب عکس و من و صد سوال سخت !
بغضم شکست.. و نگاهم که رو نداشت !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جواب یک مناظره ....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاک گلبُنی بودم شاید!!!
توی يک مرگ فضا....
لابلای علف خيس دم صبح!!!
توی یک قصه ی نو !!
شايدم خار بُنی بر لب جوی ....
خاک بودم ... هر چه بودم !!
خاک ...
گل روی تو شکفت! ...
خاک شوق افلاک گرفت !!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۸/۹/۸۵
با سلام .... قطعهاي پر از اشكال ..... ولي يك بديعه تو راه دانشگاست !!!
اشكالاتشو بگید... ممنونم !!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
غروب ميشكند !!! شكسته خواهد رفت !!
و جمعهاي كه تمام است! خسته خواهد رفت!!
و روز هم دل رفتن نداشت.. ولي دلتنگ !!!
غروب در نفس گرم جاده خواهد رفت !!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲۵ شهريور ۱۳۸۵....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیگرکسی نبود که دلم را ورق زند!
نه یک معلمی که دفتر مشقم قلم زند!
یک آفرین بنویسد... یا که یک به یک!
بر سطرسطر ضمیرم! خط غلط زند!
دیگر نه نور بود! نه فانوس و نه پنجره!
تو دیده ای کسی که به ویرانه در زند ؟
آنقدر چشمهای ترم غرق کوچه بود!
حتی نبود کفتری آنجا که پر زند !
پنداشتم که تمام است مرده ام
آخر نبود مسیحا ! تا که دم زند!
هیچم نماند! بجز درد و خا طره !
نی نای آن نداشت! که حرفی ز غم زند !
من کور گشته ام اینجا ! ستاره نیست!
مهتاب نیست! که فضایم سحر زند!
این ممکن است خدایا ز دور دست !
یک نرگسی بیاید و طر ح دگر زند!
پس زودتر که خدایا نمرده ام!
یک گل بهار میکند اینجا ! گر که سر زند!
یک گل بهار میکند اینجا ! گر که سر زند! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شهادت شب حضرت زهرا ۲۰/۳/۸۵ ۰۰: ۰۲صبح
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوباره وقت سفر شیشه میشود سنگم!
و میشکند! خدا چقدر دلتنگم!
دوباره حرف سفر!و باز شعر و غزل!
چه خوب میزند اینجا! شکسته این چنگم!